حق با شماست!

 

" نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدمها عقیده ات را که می پرسند، نظرت را نمی خواهند. می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدمها بی فایده ست. "

                                                    برگرفته از کتاب چراغها را من خاموش می کنم -  زویا پیرزاد

آجر

 

یه دوستی میگفت : کسانی که میخوان مهاجرت کنن، باید دو تا آجر با خودشون ببرن!!!

حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به دو دلیل: یه آجر لازمه که سال اول باهاش بزنن توی سر خودشون که چرا اومدن  سال بعدش هم باید با هر دو تا آجر بزنن تو سر خودشون که چرا زودتر نیومدن

 

پ.ن: برای اینکه بگم برنامه ریزیمون حرف نداشت  باید بگم که در طول این هفته فیلمهای Pride&Prejudice , Fair Game, Casino Royal  و البته هفته قبل هم Thorn Birds را دیدم  اینم از گزارش فیلم بینی!

 

برنامه ریزی

 

این یکی دوهفته من و  هدیه گلی  درراستای اهداف متعالی و مزایای متمادی زبان انگلیسی، حسابی افتادیم تو خط فیلم دیدن ( البته بهتره بگم فیلم رایت کردن)

مثلا قراره که باهم قرار بذاریم که هفته ای حدود سه تا فیلم زبان اصلی ببینیم و دقیق گوش بدیم و اگه جایی رو نفهمیدیم که چی گفتن ( دقت کنید که این جمله بار خودباوری داشت یعنی اینکه خیلی احتمالش کمه که ما جایی رو نفهمیم! )  از هم بپرسیم و آخر سر اگه هیچکدوممون متوجه نشدیم که چی گفته بریم سراغ زیرنویس انگلیسی

فعلا که این برنامه ریزی در مرحله رایتینگه  یعنی اینکه ما فعلا هرروز داریم دی وی دی میخریم و هر روز داریم فیلم از این ور و اینور ( غالبا با عملیات کشینگ- استعاره از کش رفتن - از برادر هدیه) جور می کنیم و می رایتیم.

هروقت برنامه به مراحل اساسی رسید خبرتون می کنم

 

پ.ن: من خوبم مرسی از احوالپرسیتون دوستای گلم

 

ویروس

 

احساس ضعف داشتم، حس میکردم بدنم داغه ولی سردم بود! تب داشتم. سعی کردم بخوابم ولی فکر میکردم دارم بیهوش میشم. یه قرص خوردم و خوابیدم.

صبح بیدارشدم و اومدم اداره... بعد از یکی دوساعت روانه بهداری شدم و دیدم چه خبره!!! انگار همه توی بهداری بودن. دکتر گفت ویروسه! ( جدیدا مد شده، هرچیت بشه یا عصبیه یا ویروسی!!! ) نمیدونم ولی یه روز استراحت کردم، یه کم بهتر شدم ولی بازم یه دفعه همونطوری میشم. میگن ویروسش دوره داره مثلا یه هفته!

مواظب باشید با خوندن این پست ویروس بهتون منتقل نشه

 

بر باد رفته

 

جمعه بعد از حدود ۱۲سال دوباره فیلم بربادرفته رو دیدم

جالب بود برام با اینکه خیلی خسته بودم و فیلم رو قبلا بارها دیده بودم، بدون هیچ وقفه ای چهارساعت نشستم و فیلم رو دیدم و باز هم لذت بردم

فیلمهای الان رو دیگه خیلی خوشت بیاد دوبار ببینی، اونم درشرایطی که مثلا به کسی بگی قشنگه و بشینی باهاش فیلم رو ببینی ( همیشه استثناء هست) 

واقعا وقتی یه اثر یا یه فیلم جاودانه میشه، اون  رو هیچوقت نمیشه قدیمی و از دور خارج شده حساب کرد و همیشه به قوت و قدرت خودش باقی میمونه.

خیلی به تفاوت سینما و فیلمنامه ها و... در عصر حاضر و گذشته فکر کردم ولی خوب فردا روش فکر میکنم

پ.ن: اونایی که این فیلم رو دیدن میدونن که این جمله فردا روش فکر میکنم جمله خاص اسکارلت(شخصیت اصلی بربادرفته ) هست.

 

بازم بازی وبلاگی

 

این پست برای اینه که الهام عزیز منو به بازی سوتی یا همون سوتی بازی دعوت کرده 

حالا درسته که آدم یه جورایی لو میره ولی خوب یه نحوی هم خاطرات خنده دار مرور میشه

و اینک سوتیهای اینجانب:

۱- دانشجو که بودم یه روز که کلاسمون تشکیل نشده بود با بچه ها توی راهرو و پشت در کلاسمون وایسادیم به حرف زدن و خوشحالی کردن از اینکه استاد نیومده یه دفعه دیدیم از پله های طبقه بالا یه نوار نازک آب داره روانه پایین میشه و خوب معلومه دیگه شبیه چی بود انگار یه نفر از اون بالا... خلاصه ما داشتیم بلند بلند میخندیدیم که یکی از استادامون که همیشه به صحبت کردن دختروپسرها گیر میداد و سرکلاس میگفت کنار هم نشینید و درکل آدم خشکی بود از پله ها اومد بالا، من ویکی از بچه ها که نمیتونستیم جلوی خندمون رو بگیریم از ترس اون که الان میگه اینا وایسادن و دارن با پسرای کلاس هِر هِر میخندن دویدیم توی کلاس و شروع کردیم به قهقه زدن که من یه دفعه دیدم دوستم هی میزنه به من میگه: کلاسه کلاسه  بللللللللللللله ما پریده بودیم وسط یه کلاس فوق لیسانس که اتفاقا درش از ته کلاس بود و پشت به کلاس قهقهه می فرمودیم  جاتون خالی قیافه استاد دیدنی بود همینطوری پای تخته خشکش زده بود و ما رو نگاه میکرد و ما هم از شدت خنده فقط از کلاس پریدیم بیرون و رفتیم کف نمازخونه ولو شدیم و دِ بخند

۲- یه خاطره دیگه هم از خندیدنهای توی دانشگاه دارم، یه بار تو سالن ورودی دانشگاه داشتیم با بچه ها صحبت میکردیم و پشت سرمون هم آبخوری بود، یه دفعه یه موضوع خنده داری پیش اومد و من همینطور که میخندیدم و شوخی میکردم محکم خوردم به ماتحت یه آقا پسری که دولا شده بود و آب میخورد و اون بیچاره هم با سر رفت توی شیر آبخوری و من بازهم در رفتم چون روم نشد به پسره نگاه کنم آخه به بد جایی خورده بودم

۳- خیلی سال پیشها یه بار با خواهرم و دخترخاله هام داشتیم میرفتیم درکه و از تجریش تاکسی سوار شدیم وقتی رسیدیم گفتم آقا نفری چنده؟ گفت ۸۰ تومن. ما ۵ نفر بودیم منم بهش ۵۰۰ تومن دادم ولی اون به من ۱۰۰ تومن پس داد. گفتم آقا باید ۱۵۰ تومن بدید گفت نه خانوم مگه شما ۵ نفر نیستین گفتم خوب بله ۵*۸ تا ۳۵  منم پونصدی دادم باید پنجاه تومن دیگه پس بدی! تازه ولکن هم نبودم که دیدم همه دارن بهم میخندن که مثلا من دیپلم ریاضی بودم  

۴- از طرف دانشگاه رفته بودیم مشهد وشبا بعد نماز و بعضی وقتا برنامه بحث و نقد و تماشای فیلم یا سخنرانی داشتیم. یکی از آقایون که با یکی از دوستامون هم نامزد بود و خوب ما به همین خاطر باهاش خیلی راحت تر بودیم، همش بدون جوراب میومد توی نمازخونه! ماهم همش مسخرش میکردیم و اونم گفت جوراب ندارم. من و دوستم(نامزدش نه) تصمیم گرفتیم که سر به سرش بذاریم و دقت کردیم که کفشش کدومه و نشونش کردیم و رفتیم یه جفت جوراب براش خریدیم و موقعی که همه توی نمازخونه بودن، اومدیم و جوراب رو توی کفشش گذاشتیم و بعد کشیک دادیم که همه که میان بیرون مثلا ما خودمون رو مشغول صحبت نشون بدیم و عکس العملش رو ببینیم. یه دفعه دیدیم که داره میاد بیرون و ما آماده بودیم که بخندیم که دیدیم یه دمپایی پوشید و وایساد با بقیه به حرف زدن! ما هم هاج و واج که چرا کفشش رو نپوشید و... یه صدایی اومد که بچه ها این جوراب چیه تو کفش من این آقا هم برگشت یه نگاه به جوراب و کفش کسی که میگفت این جوراب چیه که عین کفش خودش بود کرد و یه نگاه به ما که داشتیم از خنده می مردیم و گفت آقا اون مال منه 

۵-  توی محل کار چند تا از بچه های همدانشگاهیم هم هستن که خوب رشته های مختلف بودن. یکی از این آقا پسرها از بنده خواستگاری کردن و من هم بهش جواب منفی دادم و اصلا حاضر نشدم باهاش صحبت کنم. ازطرفی بنا به خیلی دلایل کلا عادت نداشتم بگم که مثلا فلانی از من خواستگاری کرده. این ماجرا گذشت و یه بار با یکی از دخترای همکار که همدانشگاهیم هم بود داشتیم صحبت میکردیم و حرف رفت سر بچه های دانشگاهمون و یادش به خیر و فلانی چقدر عوض شده و... که حرف رسید به این آقا پسر و من یه دفعه از دهنم پرید که از من خواستگاری کرده بوده و من بهش جواب منفی دادم یهو دیدم دختره قیافش رفت تو هم و سرخ و سفید شد گفتم چی شده؟  ماجرا از این قرار بوده که این دخترخانوم مدتهاست عاشق این آقا پسره و کلی زحمت کشیده بود تورش بندازه و بالاخره بعد مدتها موفق شده بود و میخواست با من سرصحبت رو باز کنه که بگه فلانی که البته مشخصات خوبی هم داشت ازش خواستگاری کرده که منم ناخواسته عجب زدم تو حالش خیلی ناراحت شدم چون تا مدتها سر این قضیه با هم بحث داشتن و دختره میگفت که تو یکی دیگه رو دوست داری و اول رفتی سراغ اون و هزار تا قصه و پسره بیچاره هم همش میگفته به خدا رابطه ای نبوده عشقی  نبوده و... ولی آخرش با هم ازدواج کردن

 ۶- یه روز تو یاهو مسنجر با حاج آقای الهام جون  صحبت می کردم که گفت مهمونی شد پنج شنبهُ منم پرسیدم: چندم؟  ولی درجواب اینو دیدم: بله   . منم تعجب کردم و نگاه کردم دیدم که به به ، آخه من به جای چ ، ج نوشته بودم 

من هم دوستای نازنینم  گلدونه جون ، مریم عزیز ، انیس گل ، دکتر ثمین و هدیه گلم و گلبانوی گل  رو به این بازی دعوت می کنم.

 پ.ن: میخواستم نیکی رو هم دعوت کنم ولی دیدم که اون خودش آخر سوتیه ، دیگه نیازی به دعوت نیست