فكرش رو بكنين كه ساعت يك بعداز ظهر تلفن زنگ بخوره و بهت بگن هما اينجاست و تو هم متعجب و بدون هيچ تعللي از اتاقت بيرون بياي و سريعا با آسانسور به طبقه مورد نظر بري براي ديدار كسي كه تا به حال نديدش ولي خيلي نسبت بهش احساس خوبي داري و يه جوري از طريق ايميل و وبلاگ در جريان زندگي هم هستيد و البته بدون اينكه حتي صداي هم رو شنيده باشيد...
رفتم جلو و گفتم سلام، خانم هما ؟ (البته نام خانوادگيش رو گفتم)
با تعجب برگشت و گفت سلام، من شما رو ميشناسم، چهرتون كه يادم نمياد
گفتم چهرم رو خوب اصلا نديدي كه گفت صدات چي گفتم نه ...
چندلحظه بعد كه صحبتش با دوستش تموم شد اومد پيشم و با دوتا سؤال و جواب بدون اينكه اسمم يا اسم وبلاگم رو بگم گفت آآآآآآآآآآتريسا
و با يه لبخند شاد با همديگه روبوسي كرديم
نميدونيد چقدر از ديدنش خوشحال شدم، دنياي وبلاگي هم دنياي جالبي شده كسي كه اقيانوسها باهات فاصله داره و هميشه فكر ميكردي بار اول اونطرف خواهي ديدش، يه دفعه در محل كار تو حاضر ميشه بدون اينكه خبر داشته باشي...
هماجون خيلي صميمي و گل هستي خييييييييلي، با اينكه خيلي كوتاه با هم صحبت كرديم خيلي حس خوبي بهت دارم و بايد بگم با نوشته هاي وبلاگت اينهمه خونگرميت اصلا به نظرم نيومده بود... خيلي به دلم نشستي، اميدوارم بتونيم بازم همديگه رو ببينيم هم اينجا هم اونجا