تقدیم به آنها که عشق را میشناسند


لازمست گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به خانه برگردی؟

لازمست گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی، ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی؟  ترس یا حقیقت 

لازمست گاهی از اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازمست گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

 لازمست گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازمست گاهی بخشی از حقوقت را به یک انسان محتاج بدهی تا ببینی 
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده

 لازمست گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خود بنگری
 واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم

آیا ارزشش را داشت؟

قطار

دوستانی که میخوان رمز وبلاگ من رو داشته باشند، لطفآ برام پیام خصوصی بذارن.

ادامه نوشته

دنیای ما آدمها


ادامه نوشته

بی وفایی

 

وه چه خوب آمدی، صفا کردی
چه عجب شد که ياد ما کردی؟
آفتاب از کدام سمت دميد
که تو امروز ياد ما کردی؟
از چه دستی سحر بلند شدی
که تفقُد به بينوا کردی؟
قلم پا به اختيار تو بود
يا ز سهوالقلم خطا کردی؟
بی وفايی مگر چه عيبی داشت
که پشيمان شدی وفا کردی؟

پ.ن: دلم برای وبلاگم تنگ شده، خدا میدونه چقدر نوشته تأیید نشده دارم ...

 

 

کسی که به روی درسهای زندگی آغوش بگشايد و خود را با پيش داوری تغذيه نکند ،همچون برگی سفيد است که خداوند کلمات خود را بر آن می نگارد.

 آنکه همواره با بد بينی و پيش داوری به جهان می نگرد ، مانند برگی نوشته شده است که کلامی جديد بر آن نوشته نمی شود.

خود را نگران آنچه می دانی يا نمی دانی نکن.نه به گذشته بينديش و نه به آينده.فقط بگذار دستان خدا هر روز شگفتی های اکنون را برای تو به ارمغان بیاورد.

حرف ما چیز دیگریست

 

وقتی اینا  رو می بینم که واسه سالروز برابری زنان و حقوق زنان تاپ لس به خیابونا میان

یا اینا که پنج هزار تا از مردم عادی هستن و میان لخت مادرزاد کنار هم میایستن تا خبرنگارها ازشون عکس بگیرن

وقتی روز شلوارممنوع، آدما با لباس عادی ولی بدون شلوار میگردن

یا کسانی که واسه  ....

بی اختیار یاد زنهای کشورم میافتم که فریادشون اینه

که حق امضاء یه  تومار  رو هم ندارن

که اگه  خیانت مردا و متلکهای خاله خرسه ها رو سنگ حساب کنیم، هزاران ثریا در حال سنگسارند

یاد اون دختری  -۱۲مرداد- میافتم که به جرم زن کسی بودن تو خیابون کتک میخورد و این حق مردش بود

که تازه براش لایحه  هم به مجلس میبرن که شأنش رو بیشتر بهش بفهمونن

یا اونا که در همسایگی ما این میشه تکلیفشون برای ساده ترین چیزها مثل رانندگی

 خلاصه اینکه

                            حرف ما چیز دیگریست          درد ما جای دیگریست

هرچقدر هم ما بتونیم مسلط به زبان اینها حرف بزنیم و تو کشور آزادشون نفس بکشیم،  اما الحق 

 "همدلی از همزبونی بهتره"

و کجا توان یکدل شد با این جماعت...

سهم ما جرعه ای اکسیژنه و طبیعتی دلپذیر، شاید نسلهای بعد ما که داغی از موطن خود به دل نداشته باشند، بتونن با این جماعت همدل بشن، شاید

 

سکوت

 

تمام این قفسها را

تمام حسرت و این ترسها را

من، به دستانی که میخواهد رها باشد

شکستی سخت خواهم داد

سکوتم را نکن باور

گلشیفته فراهانی

 

!!!

 

 پ.ن: این رو توی صندوق پست انداخته بودن...

 

نتیجه اخلاقی یه داستان

 

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید

                                                       چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند

همیشه به قدرت کلمات فکر کنید، هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس 

        همیشه ..... مثبت باشید

 و از همه مهمتر

                   کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید 

 
و هیشه باور داشته باشید  

                                 "من با همراهی خدای خودم همه کار می تونم بکنم"

 

ما و استرالیا

 

یک سال پیش در چنین روزی، استرالیا به قدوم مبارک ما مزین گردید

 

سیب

 

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

                                                           *حمید مصدق*

پ.ن۱: فکر کنم این شعر رو تو این وبلاگ یا اون یکی وبلاگم یه بار نوشتم ولی ...

این روزا خیلی بهش فکر میکنم و همیشه توی ذهنم دارم مرورش میکنم، سیب سرخ باغچه همسایه مال همسایس حتی اگه دندان زده ما باشه...

پ.ن۲: این لینک  را ببینید.

 

هوا

 

هوای سیدنی رو خیلی دوست دارم.

الان یه ماه از تابستون گذشته و فقط سه روز گرم بوده، تازه بعد هر روز گرم هم یه هوای معرکه بارونی خوشگل داشته. راستی این قضیه فصلهای اینجا جالبه، ایران که بودم فکر میکردم از اول زمستون ما اینجا تابستون میشه، یه روز دیدم وقتی من فکر میکنم بهار هست، تلویزیون میگه روز تابستانی! از دوستانی هم که مدتها اینجا بودن پرسیدم همه تردید داشتن.حالا فهمیدم موضوع از این قراره.

این استرالیاییها هم هیچ حرفی جز هوا ندارن، نصف اخبار در مورد دمای هوا در نقاط مختلف هست و جالب اینجاست که مثلا یه روز کانبرا دمای هوا ۷تا۲۳ درجه بود! فکرشو بکنین آدم باید واسه ۷ درجه لباس بپوشه یا ۲۳ درجه...

مردمشون هم بعد سلام و احوالپرسی، فوری میگن Nice weather, isn't it یا It's so hot, isn't it ....

من هم برای اینکه نشون بدم حسابی استرالیایی شدم، اولین پستم رو از خونه جدید در مورد هوای سیدنی نوشتم

 

رفتن و رفتن و رفتن

 

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

 

پ.ن: دارم میرم فرودگاه

اشکها و لبخندها

 

دیروز آخرین روز کاری بود، فکر نمیکردم اینقدر خداحافظی از همکارام برام سخت باشه

اینقدر دوستامون لطف داشتن که من وهدیه برخلاف قرارمون و بی اختیار اشک میریختیم و روز سختی رو پشت سر گذاشتیم

سخت اما باهمه تلخیهاش شیرین، شیرین به خاطر همه محبتها و تلخ از اشکها

خوشحالم که یه شروع تازه پیش رو داریم، و یه دوره کاری خوب و موفق در نگاه پشت سر

یکی از دوستای همکارم برام اس ام زد که تازه امروز فهمیدم چقدر دوستتون دارم...

 

                   ما که می ترسیم از هجرت دوست

                                                        کاش می دانستیم

                                                                         لحظه هایی که به هم نزدیکیم

                                                                                                       چه بهایی دارد

 

خونه ما

 

خاطراتم رونقش جان کردم و کوله بار سفر رو بستم؛ همه خونمون تو چند تا کارتون و چمدون خلاصه شده و یادش به خیرها همسفرمون...

کلید خونه رو به دستش دادم؛ باید باور کنم خونه ما از امروز خونه اوناست، حتی اگه هزار سند و مدرک بگه که هنوز خونه ماست...

هنوز چند ساعت بیشتر از تحویل خونمون نگذشته ولی دلم براش تنگ شده خییییییییییییلی...

 

پ.ن: آفتاب تابان دوساله شد

 

به اندازه حالا

 

به خونمون که نگاه ميكنم، به فكر فرو ميرم كه دارم چي كار ميكنم؟ دنبال چي ميرم؟ چي ميخوام؟

اين سؤالها رو خيلي وقته از خودم ميپرسم  امااااااااا

هيچوقت اينقدر در پي جوابهاش نبودم

هيچوقت به اندازه حالا خونمون رو دوست نداشتم

هيچوقت به اندازه حالا  تهران رو،‌ ايران رو دوست نداشتم

هيچوقت به اندازه حالا با فكر ،  احساس و منطقم درگير نبودم

هيچوقت به اندازه حالا از نگاه كردن به چشماي نازنين مامانم فرار نكردم

هيچوقت به اندازه حالا از حرف زدن در مورد رفتن و از خود مهاجرت هراس نداشتم

 

خدايا شكرت كه مثل هميشه هستي ، بالطف و مهربوني و در همه لحظه ها

همسرمهربونم مرسي كه با همه اضطرابهايي كه دارم و داري، همراه و پشتيبان عزيزمي

 

پ.ن:۲۵ تير 

 

ذهن مقایسه گر

 

قبل از رفتن حساب باز کردم و وقتی رسیدم سیدنی رفتم به شعبه ای که بهم گفته بودن و کارتم رو که حاضر بود تحویل گرفتم. اول اینکه با احترام و تعارف ما رو راهنمایی کردن به داخل شعبه و چون شعبه مرکزی بود و خیلی بزرگ قسمتی که رفتیم محل تردد و مشتری نبود و یه خانوم محترم با حوصله حدود یک ساعت با ما حرف زد و اطلاعات بهمون داد. من هم تا تونستم سوال کردم و کلی باهاش دوست شدم.

یکی از توضیحاتی که به ما داد این بود که اگه در ماه بیش از دو هزار دلار استرالیا به حساب جاری واریز بشه، اون حساب از شارژ ۶ دلار ماهانه معاف خواهد بود.

اومدیم ایران و بعد چند روز حسابم رو آنلاین چک کردم و دیدم که در همون ماهی که من خیلی بیشتر از دوهزار دلار به حسابم حواله کرده بودم، شارژ از حسابم کسر شده، من هم یه ایمیل زدم با تمام توضیحات که چی به ما گفتین و چی شده و بعد این بود پاسخ بانک:

In Regards to the $6 monthly fee charged I do apologise for this,  this has now been rectified and you will not be charged any monthly fees for 12 months from today’s date, regardless of whether you deposit $2000 you will not be charged monthly fees

 یعنی نه تنها اون ۶ دلار رو به حسابم برگردوندن بلکه برای به دست آوردن دل من  تا یه سال حتی اگه دوهزار دلار هم ماهانه واریز نکنم حسابمو شارژ نمیکنن...

بازم ذهن مقایسه گر اومد سراغم که اگه اینجا همچین اتفاقی افتاده بود، گذشته از اینکه امکان ایمیل زدن نبود و باید کلی دردسر تلفن زدن رو بکشی ، قطعا جواب این بود:

من نمیدونم کی به شما این حرف رو زده، ما همون اولش گفتیم شارژ میکنیم و حالا هم کردیم.

هرکی فکر میکنه جواب غیر از این خواهد بود دستش بالا

 

پ.ن: تو همه مدتی که اونجابودم آرزو میکردم این ذهن مقایسه گر دست از سرم برداره و بذاره از آنچه هست لذت ببرم. نمیدونم یه روزی بالاخره دست بردار میشه یا نه!

 

دوتا سوال

 

۱- كدوم پلوپز به نظر شما بهتربنه؟  يعني هم ته ديگ خوب و هم برنج خوب...

۲- آنان كه رفته اند، با آيينه و شمعدان خود چه كرده اند؟

 

اين روزها و آن روزها

 

اين روزها هر دقيقه دارم به يه چيزي فكر ميكنم...

حقيقت اينه كه در مورد مسأله مهاجرت در ابتداي كار من پيشقدم بودم و همسرمهربون به قول خودش ميگفت به خاطر تو   اما خوب اين مقوله مهمتر از اين حرفاست كه به خاطر همديگه انجام بشه يعني بايد به عقيده من هر دو نفر به اين نتيجه برسن كه تلاش تو اين زمينه خواستشونه و ارزشش رو داره كه شرايط حاضرشون رو براش به ريسك بذارن... به همين خاطر تصميم ما اين شد كه اول يه سفر به استراليا داشته باشيم كه با توجه به مهلت ورودمون درنهايت توفيق اجباري شد...

اين سفر شايد به ديد و با شرايط بعضيها فقط چند ميليون هزينه باشه ولي براي ما و با شرايطي كه داريم خدارو شكر خيلي مفيد بود... در طول سفر با توجه به اوضاع اقتصادي دنيا و شرايط مختلف كار پيدا نكردن و حتي بيكار شدن بعضي از دوستاي مهاجر، ما روزهاي متفاوتي رو سپري كرديم، يه جور پستي بلندي رو تجربه كرديم در احساس هجرتمون...

بعضي روزا اينقدر استرس بر ما غالب ميشد كه باورتون نميشه من كلا از مهاجرت منصرف ميشدم ( البته اولين جايي كه در موردش دارم ميگم اينجاست! دوست نداشتم حس من روي برآوردي كه همسرمهربون خواهد داشت، تأثير بذاره )... البته در مورد همسرمهربون هم بعضي روزا اين حس شديد ميشد و آن روز بود روز كچل شدن بنده و دوستان از غرغرهاي عاليجناب

يه روزايي وقتي به زندگي دوستاني كه چند ماه يا حتي چند ساله اونجا زندگي ميكنن، نگاه ميكردم حس ميكردم هيچ فرقي با روزمره ايران ما نداره ... صبح زود سركار ،بين پنج و نيم تا هفت شب خونه، بدو بدو شام و ناهار فردا و ادامه ... تازه اونجا سركار رفتن اكثريت قريب به اتفاق با ترن انجام ميشد و اينجا با ماشين جون گرم و نرم خودمون ... شنبه و يكشنبه هم برنامه خريد مايحتاج روزانه از ميوه و سبزي و گوشت گرفته تا دستمال كاغذي و مواد شوينده ... يكشنبه ها هم بچه ها يه قرار گردش ميذاشتن و خوب اگه به حرف و حديث اين نيومد و اون چرا خبر نداد منجر نميشد، يكشنبه خوبي بود ( ايني كه ميگم كلي بود و از تعريف دوستان، وگرنه تو تجربه ما كه كلا يكشنبه بود و گشت و گذار با دوستاي گل و پرمحبت سيدني ) ... يا بحثايي كه بعضي از دوستان گفتن كه صداي ايراني شنيدن همان و ديگه لام تا كام حرف نزدن همان ... خلاصه اينكه بعضی از ايرانيا اونجا هنوز ايرانين و از خارج رفتن فقط يه روسري از سر برداشتن و گاهي وقتي بيچ رفتن و هواي خوب تنفس كردن نصيب خيليهاشون شده؛ شاید باور ندارن که تا تغییر نکنن زندگیشون تغییر نمیکنه ... البته خوشبختانه اين خيليها تو دسته مهاجرها كمترن ... اگه يه كاميونيتي مثل چينيها نه نصف چينيها جايي از دنيا سراغ داشتين، ما رو بي خبر نذارين... افسوس!

از طبيعت و هواي پاك و نظم و انضباط و آرامش مردم كه بگذريم، ميرسيم به حمايتهاي اجتماعي و دولتي... روزي كه كارت مديكيرمون اومد از دم صندوق پست با هيجان و شادي همسرمهربون رو صدا كردم و گفتم كاااااااااااااااااااااااااااارت مديييييييييييييييكيرمون اومد، هورا هورا ... اما اين هيجان فقط تا رسيدن به داخل خونه و خوندن پشت و روي كارت ادامه داشت! ناخودآگاه ياد مردم زحمت كش جامعه خودمون افتادم كه تا بيماري به حد كشندش نرسه پاشون رو دكتر نميذارن چون بيمه ندارن و دكتر رفتن همان و يه آزمايش ناقابل و چندتاعكس ميشه پس انداز يه ماهشون... يه دسته هم كه بي*مه تأمي*ن اجتم*اعي دارن كه با نداشتن فرقي نداره ... خلاصه اينكه ما كه از راه رسيديم تو يه كشور جديد و هنوز هم جز قدوم مباركمان چيزي براشون نداشتيم از همون لحظه مراجعه به مديكير با شماره اي كه بهمون دادن حتي بدون كارت ميتونستيم به مراكز مربوطه مراجعه كنيم و از خدمات رايگان استفاده كنيم...

مدرسه ها كه تعطيل ميشدن يكي از قشنگترين لحظات ديدني شهر پيش رومون بود، بچه هاي مرتب با لباس فرمهاي مرتب و يكدست، پسرا اكثرا بلوزهاي سفيد با شلوارك و كراواتهاي متناسب با رنگ شلوارك و دخترها همون بلوز با دامن و جوراب شلواري و بعضي فرمها هم با كراوارت ... اينجا هفته پيش همسرمهربون دم مدرسه پسرونه دوتا بچه رو ديده بود كه با سر ميزدن تو دماغ و صورت هم و حتي خونريزي هم پيش اومده بوده و والدين محترم ديگه تماشا ميكردن، ميگفت يه دفعه صحنه تعطيلي مدارس و بچه هاي استراليا اومد جلوي چشمم ...

يه روز هم كه رفته بوديم گلدكوست، با همه اينكه خيلي خوش گذشت، درونم آشفته بود از روزهاي خوب نوجواني و جواني كه چه سان گذشت ... نميگم بايد تو بار و لب ساحل ميگذشت ولي بايد خوش ميگذشت ... ياد روزهايي افتادم كه سرصف كيفامون رو ميگشتن،‌يا اون روزي كه كاپشن قرمزم رو ازم گرفتن، يا خيلي از اون روزايي كه دختر بودن يه جرم بود كه كوبيده ميشد تو سرمون، يا اون لحظه هايي كه به اسم دين هر بي حرمتي بهمون ميشد ... يادم اومد كه همكارم تو روي من گفت زن فقط حماله، يادم اومد كه يه بار استاد متون اسلامي به من گفت بمونم تو كلاس كارم داره و بهم گفت من خيلي دقت كردم تو كلاس و حتي تو حياط دانشگاه آقايون توجه خاصي به شما دارن! خودتون فكر ميكنيد علتش چيه... ياد دان*شگاه زنج*ان افتادم ... ياد اونهايي كه ... ياد روزهايي كه ...

خلاصه اون روزها گذشت و اومديم ايران، باورتون نميشه از لحظه ورود متوجه شديم كه كجا بوديم و كجا اومديم... از همون خط خروج از هواپيماي الاتحاد به مرز پله هاي فرودگاه ... دقيقا مهماندارها همه با لبخند جلوي درب خروجي ايستاده بودن و به گرمي خداحافظي ميكردن و اين طرف يكي با تفنگ وايساده بود دقيقا بعد خط هواپيما به پله و يه خانومي هم با اخم هرچه تمام تر سرش رو پايين انداخته بود و همونجا وايساده بود... اومديم دم تاكسيهاي فرودگاه ( ما به خاطر اينكه ۴ صبح رسيديم، به مامان اينا گفته بوديم روز بعد ميرسيم كه نيان فرودگاه نصف شبي، بعدم سورپرايزشون كرديم ) و خواستيم قبض بگيريم كه گفتن ديگه قبضي نيست و تاكسي متر تشريف دارن... راهي كه قديما ۱۱ تومن و جديدا ۱۸ تومن ميشد، شد ۲۴ هزارتومن... اينم اندر مزاياي پيشرفت...

يه اتفاق جالبي كه اينور سال افتاده اينه كه روي بهاي پرداخت شده بابت هرچيزي از بليط استخر گرفته تا خريد از فروشگاهها، ماليات اضافه شده و عجبا!!! عجبا كه ما از خارج و خارجيها فقط آنچه براي دولت محترم درآمدزاست برگرفته ايم و بس...

من سفر زياد رفتم و عاشق سفرم، هميشه هم تو كلاس زبان سفر به دور دنيا جز آرزوهايي بود كه من با آب و تاب به انگليسي ميگفتم و وصفش ميكردم... اما اين سفر با يه ديد ديگه بود، وقتي آدم فكر ميكنه ميخواد بياد تو اين محيط بين اين آدما زندگي كنه خيلي فرق داره...

القصه ما بعد اين تجارب و بررسيها به اين نتيجه رسيديم كه بدون شك اونجا بهتر از اينجاست، فقط قصه دلتنگيها و افسوس خوردنها جز لاينفك اين هجرت خواهد بود ... مهمترين چيزش براي من اينه كه يه محك هم به تواناييهام ميزنم و از اين تكرار بيهوده هر روز خارج ميشم ... در كل به تجربه كردنش ميارزه البته با گامهاي معقول و تلاشي مستمر، به اميد خدا

 

چهارشنبه سوری - کنسرت- سال تحویل

 

خیلی حرفا برای گفتن دارم ، اما براي اينكه براي خودم  ثبت بشه، سعي ميكنم اينجا به ترتيب بگم... بعد هم جمع بندي و البته نظر شخصيم رو ...

 

چهارشنبه سوري

چهارشنبه سوری رو در یه پارک خوشگل در سیدنی و کنار دریا برگزار کردیم، با آش و کباب، آتش و رقص  جای همتون خالی،هیچوقت فکر نمیکردم بهترین چهارشنبه سوری زندگیم رو خارج از ایران و در یه کشور جدید که به قول بعضیا اسمش غربته تجربه کنم.

خلاصه جاي همتون خالي بود و خيلي از دوستاي گل اونجا بودن، به افتخار از نزديك ديدن بنفشه و فرامز عزيز هم نائل شديم.

 

كنسرت سياوش قميشي

اينقدر خجالتي بود كه باورم نميشد!

اولش هم رامون برنامه اجرا كرد كه خوب يه خواننده تازه كار كه البته حرفه اصليش همون نوازندگيه هست كه انتظاري ازش نميرفت...

با همسر يكي از دوستام كه رديف جلوي ما نشسته بودن، كلي بد و بيراه با خنده در مورد رامون گفتيم و مثلا من داشتم فيلم ميگرفتم اومد گفت فيلمت رو واسه اين حروم نكن و از اين حرفا ... بعد يه دفعه رامون بين يه آهنگش شروع كرد به تبريكات و تشكرات و گفت يه تشكر هم از پدر و مادر عزيزم بكنم كه اينجا نشستن... اگه گفتين كجا نشستن؟ دقيقا پشت سر من و بللللللللللله همه جفنگيات رو شنيده بودن

اما وقتي خود سياوش اومد خيلي خوب بود، كلي آهنگهاي قشنگ خوند و به جمع هيجان داد، خلاصه براي خودش تجربه جالبي بود و خوش گذشت.

 

تحويل سال

مثلا اومديم اداي غربت نشينان وطن پرست رو دربياريم و رفتيم سراغ كانالاي وطني اونم از نوع شبكه سه ! واقعا كه با اين برنامشون! حتي نگفتن آغاز سال چه برسه به توپ در كردن و آهنگ سال نو زدن! عجبا!!! ... القصه برد با اون وطن نشينان غرب زده بود كه رفتن تپش ديدن