اين روزها و آن روزها

 

اين روزها هر دقيقه دارم به يه چيزي فكر ميكنم...

حقيقت اينه كه در مورد مسأله مهاجرت در ابتداي كار من پيشقدم بودم و همسرمهربون به قول خودش ميگفت به خاطر تو   اما خوب اين مقوله مهمتر از اين حرفاست كه به خاطر همديگه انجام بشه يعني بايد به عقيده من هر دو نفر به اين نتيجه برسن كه تلاش تو اين زمينه خواستشونه و ارزشش رو داره كه شرايط حاضرشون رو براش به ريسك بذارن... به همين خاطر تصميم ما اين شد كه اول يه سفر به استراليا داشته باشيم كه با توجه به مهلت ورودمون درنهايت توفيق اجباري شد...

اين سفر شايد به ديد و با شرايط بعضيها فقط چند ميليون هزينه باشه ولي براي ما و با شرايطي كه داريم خدارو شكر خيلي مفيد بود... در طول سفر با توجه به اوضاع اقتصادي دنيا و شرايط مختلف كار پيدا نكردن و حتي بيكار شدن بعضي از دوستاي مهاجر، ما روزهاي متفاوتي رو سپري كرديم، يه جور پستي بلندي رو تجربه كرديم در احساس هجرتمون...

بعضي روزا اينقدر استرس بر ما غالب ميشد كه باورتون نميشه من كلا از مهاجرت منصرف ميشدم ( البته اولين جايي كه در موردش دارم ميگم اينجاست! دوست نداشتم حس من روي برآوردي كه همسرمهربون خواهد داشت، تأثير بذاره )... البته در مورد همسرمهربون هم بعضي روزا اين حس شديد ميشد و آن روز بود روز كچل شدن بنده و دوستان از غرغرهاي عاليجناب

يه روزايي وقتي به زندگي دوستاني كه چند ماه يا حتي چند ساله اونجا زندگي ميكنن، نگاه ميكردم حس ميكردم هيچ فرقي با روزمره ايران ما نداره ... صبح زود سركار ،بين پنج و نيم تا هفت شب خونه، بدو بدو شام و ناهار فردا و ادامه ... تازه اونجا سركار رفتن اكثريت قريب به اتفاق با ترن انجام ميشد و اينجا با ماشين جون گرم و نرم خودمون ... شنبه و يكشنبه هم برنامه خريد مايحتاج روزانه از ميوه و سبزي و گوشت گرفته تا دستمال كاغذي و مواد شوينده ... يكشنبه ها هم بچه ها يه قرار گردش ميذاشتن و خوب اگه به حرف و حديث اين نيومد و اون چرا خبر نداد منجر نميشد، يكشنبه خوبي بود ( ايني كه ميگم كلي بود و از تعريف دوستان، وگرنه تو تجربه ما كه كلا يكشنبه بود و گشت و گذار با دوستاي گل و پرمحبت سيدني ) ... يا بحثايي كه بعضي از دوستان گفتن كه صداي ايراني شنيدن همان و ديگه لام تا كام حرف نزدن همان ... خلاصه اينكه بعضی از ايرانيا اونجا هنوز ايرانين و از خارج رفتن فقط يه روسري از سر برداشتن و گاهي وقتي بيچ رفتن و هواي خوب تنفس كردن نصيب خيليهاشون شده؛ شاید باور ندارن که تا تغییر نکنن زندگیشون تغییر نمیکنه ... البته خوشبختانه اين خيليها تو دسته مهاجرها كمترن ... اگه يه كاميونيتي مثل چينيها نه نصف چينيها جايي از دنيا سراغ داشتين، ما رو بي خبر نذارين... افسوس!

از طبيعت و هواي پاك و نظم و انضباط و آرامش مردم كه بگذريم، ميرسيم به حمايتهاي اجتماعي و دولتي... روزي كه كارت مديكيرمون اومد از دم صندوق پست با هيجان و شادي همسرمهربون رو صدا كردم و گفتم كاااااااااااااااااااااااااااارت مديييييييييييييييكيرمون اومد، هورا هورا ... اما اين هيجان فقط تا رسيدن به داخل خونه و خوندن پشت و روي كارت ادامه داشت! ناخودآگاه ياد مردم زحمت كش جامعه خودمون افتادم كه تا بيماري به حد كشندش نرسه پاشون رو دكتر نميذارن چون بيمه ندارن و دكتر رفتن همان و يه آزمايش ناقابل و چندتاعكس ميشه پس انداز يه ماهشون... يه دسته هم كه بي*مه تأمي*ن اجتم*اعي دارن كه با نداشتن فرقي نداره ... خلاصه اينكه ما كه از راه رسيديم تو يه كشور جديد و هنوز هم جز قدوم مباركمان چيزي براشون نداشتيم از همون لحظه مراجعه به مديكير با شماره اي كه بهمون دادن حتي بدون كارت ميتونستيم به مراكز مربوطه مراجعه كنيم و از خدمات رايگان استفاده كنيم...

مدرسه ها كه تعطيل ميشدن يكي از قشنگترين لحظات ديدني شهر پيش رومون بود، بچه هاي مرتب با لباس فرمهاي مرتب و يكدست، پسرا اكثرا بلوزهاي سفيد با شلوارك و كراواتهاي متناسب با رنگ شلوارك و دخترها همون بلوز با دامن و جوراب شلواري و بعضي فرمها هم با كراوارت ... اينجا هفته پيش همسرمهربون دم مدرسه پسرونه دوتا بچه رو ديده بود كه با سر ميزدن تو دماغ و صورت هم و حتي خونريزي هم پيش اومده بوده و والدين محترم ديگه تماشا ميكردن، ميگفت يه دفعه صحنه تعطيلي مدارس و بچه هاي استراليا اومد جلوي چشمم ...

يه روز هم كه رفته بوديم گلدكوست، با همه اينكه خيلي خوش گذشت، درونم آشفته بود از روزهاي خوب نوجواني و جواني كه چه سان گذشت ... نميگم بايد تو بار و لب ساحل ميگذشت ولي بايد خوش ميگذشت ... ياد روزهايي افتادم كه سرصف كيفامون رو ميگشتن،‌يا اون روزي كه كاپشن قرمزم رو ازم گرفتن، يا خيلي از اون روزايي كه دختر بودن يه جرم بود كه كوبيده ميشد تو سرمون، يا اون لحظه هايي كه به اسم دين هر بي حرمتي بهمون ميشد ... يادم اومد كه همكارم تو روي من گفت زن فقط حماله، يادم اومد كه يه بار استاد متون اسلامي به من گفت بمونم تو كلاس كارم داره و بهم گفت من خيلي دقت كردم تو كلاس و حتي تو حياط دانشگاه آقايون توجه خاصي به شما دارن! خودتون فكر ميكنيد علتش چيه... ياد دان*شگاه زنج*ان افتادم ... ياد اونهايي كه ... ياد روزهايي كه ...

خلاصه اون روزها گذشت و اومديم ايران، باورتون نميشه از لحظه ورود متوجه شديم كه كجا بوديم و كجا اومديم... از همون خط خروج از هواپيماي الاتحاد به مرز پله هاي فرودگاه ... دقيقا مهماندارها همه با لبخند جلوي درب خروجي ايستاده بودن و به گرمي خداحافظي ميكردن و اين طرف يكي با تفنگ وايساده بود دقيقا بعد خط هواپيما به پله و يه خانومي هم با اخم هرچه تمام تر سرش رو پايين انداخته بود و همونجا وايساده بود... اومديم دم تاكسيهاي فرودگاه ( ما به خاطر اينكه ۴ صبح رسيديم، به مامان اينا گفته بوديم روز بعد ميرسيم كه نيان فرودگاه نصف شبي، بعدم سورپرايزشون كرديم ) و خواستيم قبض بگيريم كه گفتن ديگه قبضي نيست و تاكسي متر تشريف دارن... راهي كه قديما ۱۱ تومن و جديدا ۱۸ تومن ميشد، شد ۲۴ هزارتومن... اينم اندر مزاياي پيشرفت...

يه اتفاق جالبي كه اينور سال افتاده اينه كه روي بهاي پرداخت شده بابت هرچيزي از بليط استخر گرفته تا خريد از فروشگاهها، ماليات اضافه شده و عجبا!!! عجبا كه ما از خارج و خارجيها فقط آنچه براي دولت محترم درآمدزاست برگرفته ايم و بس...

من سفر زياد رفتم و عاشق سفرم، هميشه هم تو كلاس زبان سفر به دور دنيا جز آرزوهايي بود كه من با آب و تاب به انگليسي ميگفتم و وصفش ميكردم... اما اين سفر با يه ديد ديگه بود، وقتي آدم فكر ميكنه ميخواد بياد تو اين محيط بين اين آدما زندگي كنه خيلي فرق داره...

القصه ما بعد اين تجارب و بررسيها به اين نتيجه رسيديم كه بدون شك اونجا بهتر از اينجاست، فقط قصه دلتنگيها و افسوس خوردنها جز لاينفك اين هجرت خواهد بود ... مهمترين چيزش براي من اينه كه يه محك هم به تواناييهام ميزنم و از اين تكرار بيهوده هر روز خارج ميشم ... در كل به تجربه كردنش ميارزه البته با گامهاي معقول و تلاشي مستمر، به اميد خدا

 

چهارشنبه سوری - کنسرت- سال تحویل

 

خیلی حرفا برای گفتن دارم ، اما براي اينكه براي خودم  ثبت بشه، سعي ميكنم اينجا به ترتيب بگم... بعد هم جمع بندي و البته نظر شخصيم رو ...

 

چهارشنبه سوري

چهارشنبه سوری رو در یه پارک خوشگل در سیدنی و کنار دریا برگزار کردیم، با آش و کباب، آتش و رقص  جای همتون خالی،هیچوقت فکر نمیکردم بهترین چهارشنبه سوری زندگیم رو خارج از ایران و در یه کشور جدید که به قول بعضیا اسمش غربته تجربه کنم.

خلاصه جاي همتون خالي بود و خيلي از دوستاي گل اونجا بودن، به افتخار از نزديك ديدن بنفشه و فرامز عزيز هم نائل شديم.

 

كنسرت سياوش قميشي

اينقدر خجالتي بود كه باورم نميشد!

اولش هم رامون برنامه اجرا كرد كه خوب يه خواننده تازه كار كه البته حرفه اصليش همون نوازندگيه هست كه انتظاري ازش نميرفت...

با همسر يكي از دوستام كه رديف جلوي ما نشسته بودن، كلي بد و بيراه با خنده در مورد رامون گفتيم و مثلا من داشتم فيلم ميگرفتم اومد گفت فيلمت رو واسه اين حروم نكن و از اين حرفا ... بعد يه دفعه رامون بين يه آهنگش شروع كرد به تبريكات و تشكرات و گفت يه تشكر هم از پدر و مادر عزيزم بكنم كه اينجا نشستن... اگه گفتين كجا نشستن؟ دقيقا پشت سر من و بللللللللللله همه جفنگيات رو شنيده بودن

اما وقتي خود سياوش اومد خيلي خوب بود، كلي آهنگهاي قشنگ خوند و به جمع هيجان داد، خلاصه براي خودش تجربه جالبي بود و خوش گذشت.

 

تحويل سال

مثلا اومديم اداي غربت نشينان وطن پرست رو دربياريم و رفتيم سراغ كانالاي وطني اونم از نوع شبكه سه ! واقعا كه با اين برنامشون! حتي نگفتن آغاز سال چه برسه به توپ در كردن و آهنگ سال نو زدن! عجبا!!! ... القصه برد با اون وطن نشينان غرب زده بود كه رفتن تپش ديدن

 

دخترخوب

 

وبلاگ قبلیم که خیلی دوستش دارم:

آسمان آبی