به اندازه حالا
به خونمون که نگاه ميكنم، به فكر فرو ميرم كه دارم چي كار ميكنم؟ دنبال چي ميرم؟ چي ميخوام؟
اين سؤالها رو خيلي وقته از خودم ميپرسم امااااااااا
هيچوقت اينقدر در پي جوابهاش نبودم
هيچوقت به اندازه حالا خونمون رو دوست نداشتم
هيچوقت به اندازه حالا تهران رو، ايران رو دوست نداشتم
هيچوقت به اندازه حالا با فكر ، احساس و منطقم درگير نبودم
هيچوقت به اندازه حالا از نگاه كردن به چشماي نازنين مامانم فرار نكردم
هيچوقت به اندازه حالا از حرف زدن در مورد رفتن و از خود مهاجرت هراس نداشتم
خدايا شكرت كه مثل هميشه هستي ، بالطف و مهربوني و در همه لحظه ها ![]()
همسرمهربونم مرسي كه با همه اضطرابهايي كه دارم و داري، همراه و پشتيبان عزيزمي ![]()
پ.ن:۲۵ تير ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۸ ساعت 10:14 توسط دخترخوب
|