توی ساختمون ما، من و همسرمهربون گل سرسبدیم یعنی اینکه یه مشت پیرو پاتال توی ساختمون هستن و تا جلسه تشکیل میشه میگن جوونا باید این کار رو بکنن که یعنی من و همسرمهربون 

البته یه چند وقتیه یه عروس و داماد به ساختمونمون اضافه شدن ولی چون مستأجرن اکثر جلسات رو نمیان و صاحبخونه های عزیز هم میگن نمیشه امور ساختمون رو بدیم دست کسی که براش مهم نیست چی بشه و چی نشه! حالا بگذریم که من اصلا این حرفشون رو قبول ندارم چون آدم با شخصیت براش مهمه که محیط زندگیش چطوریه و اگه آدم بی شخصیت هم باشه دیگه مستأجر و صاحبخونه نداره.

تازه یه پیرمردی هم توی ساختمون هست که هرشب هزار بار درهای ساختمون و پارکینگ رو چک میکنه که حتما قفل باشن خیلی گناه داره، از وسواس داره میمیره

کلا هم ساختمون پرواحدی نداریم و دوتا ازواحدها هم صاحبانشون خارج از کشور تشریف دارن و فقط تابستونی وقتی یه سر میزنن و میرن یه واحد دیگه هم از سر پولداری بعضیا داره باد میخوره و کلا خالیه!

القصه، توی یکی از جلسات که با این اوصافی که گفتم معلومه چند تا شرکت کننده فعال داشت، درمورد مدیریت جدید ساختمون تصمیم گیری میشد و اساسی گیر داده بودن که من یا همسرمهربون مدیر بشیم  همسرمهربون هم با هزار و یک ترفند این مسؤلیت رو انداخت گردن یکی از این پیرمردها و بهش گفت که نگران نباش ما کمکت میکنیم. اون شب ما خوشحال و خندان از جلسه برگشتیم که آخیش راحت شدیم.

اماااااااااااااااااااااااا چشمتون روز بد نبینه که از دست این پیرمرده این شکلی شدیم هر دقیقه دم خونه ماست که میخوام برم فلان چیز و بهمان چیز رو بخریم با من بیاین! میخوام کارگر بیارم فلان جا رو ببینه شما یه قیمت بگیرین! میخوام ایزوگام رو عوض کنم یه چند تا شرکت خوب پیدا کنین! و....

حالا همه اینا رو تصور کنین در حالیکه ما دونفری خسته از اداره اومدیم و تازه میخواهیم یه استراحتی بکنیم و شامی حاضر کنیم که سروکلش پیدا میشه. انگار که بپا گذاشته واسه ما که وارد ساختمون بشیم.

پریشب از راه رسیده بودیم و همسرمهربون با لباس زیر ولو شده بود روی مبل و منم داشتم چای رو حاضر میکردم که دیدیم  زنگ میزنن، گفتم همسری بیا همین شکلی برو در رو وا کن بلکه خجالت بکشه  ولی چه کنم که همسرمهربون پیشنهاد منو قبول نکرد