حالم خوب نیست، دکتر بهم استراحت داده و خونه هستم.

شب خوابم نمیبره و حال خوبی ندارم ، تو آشفتگی و خواب و بیداری هروقت چشمام رو باز میکنم، چشمای نازنینت رو می بینم که با مهربونی به من نگاه می کنن و من توان حرف زدن ندارم، لبخند میزنم و باز خواب و بیداری و تکرار ...

این بار چشمم رو که باز میکنم صبح شده و تو هنوز بیدار، به ساعت نگاه می کنم، وقت رفتن شده، نگاهم میکنی، گونم رو میبوسی و میگی: پیشت میمونم  و یه دنیا عشق رو به من هدیه میدی  و من دوباره و دوباره دوستت میدارم و خدای مهربون رو به خاطر داشتنت شکر میکنم