به خاطر تو
حالم خوب نیست، دکتر بهم استراحت داده و خونه هستم.
شب خوابم نمیبره و حال خوبی ندارم ، تو آشفتگی و خواب و بیداری هروقت چشمام رو باز میکنم، چشمای نازنینت رو می بینم که با مهربونی به من نگاه می کنن و من توان حرف زدن ندارم، لبخند میزنم و باز خواب و بیداری و تکرار ...
این بار چشمم رو که باز میکنم صبح شده و تو هنوز بیدار، به ساعت نگاه می کنم، وقت رفتن شده، نگاهم میکنی، گونم رو میبوسی و میگی: پیشت میمونم و یه دنیا عشق رو به من هدیه میدی
و من دوباره و دوباره دوستت میدارم و خدای مهربون رو به خاطر داشتنت شکر میکنم ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۶ ساعت 12:22 توسط دخترخوب
|